برگشتن خیلی آسان نیست و خیلی هم سخت نیست. شبیه مزه کردن بیسکویت مادر توی چایی است. ذائقه ات دیگر نمی کشد، ولی گاهی هوس می کنی که به خاطرات گذشته برگردی. حالا معین می خواند:
من از حرف جدایی ها، مرگ آشنایی ها، من از میلاد تلخ بی وفایی ها می ترسم...
زن همسایه هم مرد. راه رو ها بوی گل می دادند. گل ها را که برداشتند، کبوتر ها هم پریدند و همه چیز عادی شد.
اما خاطره ها عمیق که بشوند، عادی سازیشان آنقدر ها آسان نیست.