چهارشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۵ - - ص.شویکلو -
می گفت کسی تا حالا نتونسته تصاحبش کنه. روی صخره وایستاده بود و زل زده بود به دور دستها و داشت آواز می خوند. بعد یک آه کشید و سکوت کرد. سکوتش خیلی طول کشید. توی امتداد نگاهش وارد شدم. نگاهش دورِ دور بود. بعد چشماشو بست. و آروم اروم دستهاشو پایین آورد و گذاشت کنار بدنش. مشتاشو باز کرد. بعد چشماشو بست. نفس های تندش، آرومتر شد. نگاهش بدون امتداد شد. انگار خودش با فضا پیوسته شده بود. چفت تو چفت. دیگه قفسه سینه اش، تند و تند بالا و پایین نمی شد. صدای نفس هایش به سختی شنیده میشد. دستهاش کنار بدنش آروم سرجاشون مستقر شده بودند. چشمامو بستم و به این فکر کردم که تسخیرش چطوری می تونه باشه. بعد با خودم گفتم ادمها خواسته یا نخواسته بدون اینکه بفهمن، روزی تصاحب میشن و یا شاید هم تسخیر