افسردگی در عین زندگی مردن است. احساساتی را تجربه می کنی که کمتر کسی تا تجربه افسردگی را نداشته، درک می کند. مثلا اینکه می گویی گاهی دلت نمی خواهد از تختت پایین بیایی و یا حتی دلت نمی خواهد غذا بخوری، همه با تعجب نگاهت می کنند و می گویند این از تنبلی تو است!
و اضطراب! اضطراب در افسردگی یک هو به سراغت می آید. قبل از خواب، بعد از خواب، وقتی می خندی، وقتی مریضی، وقتی سالمی.... من اضطراب افسردگی را درست مثل آن کودهای گرد شفافی می دانم که وقتی آب رویشان میریزی بزرگ می شوند و کل گلدان را اشغال می کنند.
و گاه دلت میخواهد که نباشی، از بدنت متنفر می شوی. از موهایت، از خال روی دستت، از کجی پاهایت. از همه ارثی که از پدر و مادرت گرفته ای و....
و گاه می خواهی که نباشی. حس می کنی که هیچ دستاوردی نداری. پوچ می شوی . هیچ اندر هیچ.....
و من ! افسردگی دارم. من افسرده ام