دنیا برای من به قبل از موشک زدن به هواپیمای اوکراینی و بعد از آن تقسیم شده است. چیزی مثل قبل از آشنایی با آدم های مهم زندگی ام و بعد ازآن. چیزی شبیه قبل از ارگاسم و بعد از آن. من هنوز با دیدن عکس قربانیان سقوط هواپیمای اوکراینی یا همان چهار نفری که در کوچه ما در این حادثه کشته شدند بغض می کنم. دیگر انگار به جایی متعلق نیستم. این عدم تعلق حتی به آدمهای زندگیم هم بسط داده شده است.
دیگر هیچ تعهدی به دنیا ندارم. گویی دنیا تمام قد جلوی من ایستاده و رخ می نمایاند. من جلوی دنیا بدون هیچ احساسی ایستاده ام و با خود می گویم: «باشد، تو اگر از جلوی من کنار نمی روی، پس من خودم جلوی چشم تو آنچه را که دوست دارم انجام می دهم»
علی رغم تمام سفرهایی که دورتادور ایران داشته ام، دیگر فهم و درک درستی از وطن ندارم. نمی توانم تعریف درستی از «وطن» را در ذهنم بگنجانم. حسی شبیه گذاشتن سنگی مذاب بر روی قلبم است. چیزی جز حسرت و آه در وطن بیلوژیکی ام ندارم.
دیگر باید از کجا دوباره شروع کنیم؟