شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶ - - ص.شویکلو -
باید بروم لبنان، بروم بعلبک، آن جا روی همان صخره همیشگی بنشیم و به ان طرف رود لیطانی نگاه کنم. می خوام پاهایم سرزمین مقدس را لمس کند، جایی که ارزویمان بود. من برای ارزوهایم هیچ کار قابل توجهی انجام نداده ام.
باید بروم لبنان، روی ان صخره مشرف به ساختمان محله البقا بنشینم و بوی دریای همین نزدیکی ها را با ولع تمام داخل ریه هایم بگنجانم. لبنان هوای عجیبی دارد. یک هوای مقدس محصور کننده شیرین دارد. طعم تمام عطر ارزوهایم را می دهد. آن ساختمانی که با هم بودیم روزی. ان جا بر بالای بلندی مشرف به ساختمان محله البقا، ان ساختمان یکه که خورشید پشتش به سرخ¬ترین حد ممکن می شود. آن طرف رود لیطانی.
لبنان و ان هوای بی بند و بارش، مرا به یاد تو می اندازد. همین حالا می خواهم لبنان باشم. همین حالا. دراین لحظه. دراین ثانیه. می خواهم لبنان باشم.
باید بروم لبنان، روی ان صخره مشرف به ساختمان محله البقا بنشینم و بوی دریای همین نزدیکی ها را با ولع تمام داخل ریه هایم بگنجانم. لبنان هوای عجیبی دارد. یک هوای مقدس محصور کننده شیرین دارد. طعم تمام عطر ارزوهایم را می دهد. آن ساختمانی که با هم بودیم روزی. ان جا بر بالای بلندی مشرف به ساختمان محله البقا، ان ساختمان یکه که خورشید پشتش به سرخ¬ترین حد ممکن می شود. آن طرف رود لیطانی.
لبنان و ان هوای بی بند و بارش، مرا به یاد تو می اندازد. همین حالا می خواهم لبنان باشم. همین حالا. دراین لحظه. دراین ثانیه. می خواهم لبنان باشم.