یکشنبه ۱۰ دی ۱۳۹۶ - - ص.شویکلو -
ان شب که زلزله آمد، حالم مثل زلزله بود. داشتم میان آوارهای زلزله هشت سال پیش دنبال خاطره هایم می گشتم. اینکه لبخندش دقیقا چطور بود، یا نگاه های عاشقانه مان. اول او نگاه میکرد یا اینکه من. یا اینکه وقتی دستهایم را برای اولین بار گرفت، درونم دقیقا چه اتفاقی رخ داد. یا وقتی اولین بوسه مان را میان برگهای پاییزی تقسیم کردیم، دقیقا هوا چقدر سرد بود، چقدر باران آمده بود، گرسنه بودیم؟ حال آن خیابان و ادمهایش چطور بود؟
شاهدان ماجرا درختها بودند و باران و سنگفرش ها و شاید نگاه ادمهای غریبه. دیگر سرزمین مقدسمان اورشلیم یا مکه نبود. و غزل ها همگی عاشقانه بودند.
آن روز که زلزله آمد، داشتم برای سالگردش فاتحه می خواندم از صبح. یک حس خلاءِ دور . یکجور سنگینی سرب مانند درون قلب شاید. انگار یک تکه از وجودم را جایی جا گذاشته باشم، یک تکه گم شده. هنوز آن حس پر ابهام با من است. دیگر خام نیست. یک زخم است که هر سال باید در این روزها تیمارش کنم و بگذارم تا هوا بخورد و التیام یابد تا سال های بعد.
آن شب، از سنگینی فراق اجباری، مثل هر سال برای سبک شدن و تیمار رنجهایم به موسیقی پناه برده بودم و اشک هایم. موسیقی برای من همیشه معجزه کرده است...
چیزی نگفتی و گفتی نگویم و
رفتی که قصه پر ابهام تر شود
انقدر گریه نکردی میان بغض
تا چشم اشک سر انجام تر شود
امشب کنار غزل های من بخواب
شاید جهان تو ارامتر شود...
و بعد جهان کوچک من تکان خورد، اما نفهمیدم که زمین تکان خورده است.
صدایم که کردند، کسی در خانه نبود. از خانه بیرون امدم، میان هجوم ترس دیگران پرسه می زدم و میخواندم، کودکان داشتند تاب بازی می کردند، ماشین ها روشن بودند، برگ ها هم در انتهای زوالشان. پاییز داشت کوله بارش را جمع میکرد. یک روز وقت داشت. فردا یلدا بود.
پس از چند ساعت، به خانه بازگشتم.
دوباره گوشی را درون گوش هایم گذاشتم و موسیقی را جاری کردم میان کوچه های خالی ذهنم تا خاطره ها پر شوند از نت...
بوسه هایت مسیر معراج اند
زیر سقف خیال و خلوت و خشت
با تو گویی خدا مرا آرام
می برد روی دوش خود به بهشت...
و دیگر زلزله ای در کار نبود. برای کسی که مرگ را به اندازه یک گلوله تفنگ از نزدیک دیده است، چیزی برای از دست دادن وجود ندارد.
بیدار که شدم، روبرویم نشسته بود و داشت لبخند میزد...
سی آذار ۹۶
شاهدان ماجرا درختها بودند و باران و سنگفرش ها و شاید نگاه ادمهای غریبه. دیگر سرزمین مقدسمان اورشلیم یا مکه نبود. و غزل ها همگی عاشقانه بودند.
آن روز که زلزله آمد، داشتم برای سالگردش فاتحه می خواندم از صبح. یک حس خلاءِ دور . یکجور سنگینی سرب مانند درون قلب شاید. انگار یک تکه از وجودم را جایی جا گذاشته باشم، یک تکه گم شده. هنوز آن حس پر ابهام با من است. دیگر خام نیست. یک زخم است که هر سال باید در این روزها تیمارش کنم و بگذارم تا هوا بخورد و التیام یابد تا سال های بعد.
آن شب، از سنگینی فراق اجباری، مثل هر سال برای سبک شدن و تیمار رنجهایم به موسیقی پناه برده بودم و اشک هایم. موسیقی برای من همیشه معجزه کرده است...
چیزی نگفتی و گفتی نگویم و
رفتی که قصه پر ابهام تر شود
انقدر گریه نکردی میان بغض
تا چشم اشک سر انجام تر شود
امشب کنار غزل های من بخواب
شاید جهان تو ارامتر شود...
و بعد جهان کوچک من تکان خورد، اما نفهمیدم که زمین تکان خورده است.
صدایم که کردند، کسی در خانه نبود. از خانه بیرون امدم، میان هجوم ترس دیگران پرسه می زدم و میخواندم، کودکان داشتند تاب بازی می کردند، ماشین ها روشن بودند، برگ ها هم در انتهای زوالشان. پاییز داشت کوله بارش را جمع میکرد. یک روز وقت داشت. فردا یلدا بود.
پس از چند ساعت، به خانه بازگشتم.
دوباره گوشی را درون گوش هایم گذاشتم و موسیقی را جاری کردم میان کوچه های خالی ذهنم تا خاطره ها پر شوند از نت...
بوسه هایت مسیر معراج اند
زیر سقف خیال و خلوت و خشت
با تو گویی خدا مرا آرام
می برد روی دوش خود به بهشت...
و دیگر زلزله ای در کار نبود. برای کسی که مرگ را به اندازه یک گلوله تفنگ از نزدیک دیده است، چیزی برای از دست دادن وجود ندارد.
بیدار که شدم، روبرویم نشسته بود و داشت لبخند میزد...
سی آذار ۹۶