Mier می گوید، باز گشت به اورشلیم از ایران، مخاطره آمیز است. سخت است.
رفتن به لبنان با پاسپورت ایرانی و بعد خارج شدن از انجا، مخاطره دارد.
مگر خودش چطور رفته است؟ Mier ادم محتاطی است. من اما کله خرم . این ژن
کله خر بودن را از پدر بزرگ خدابیامرزم به ارث برده ام. پدر مادریم.
مادرم می گوید خدابیامرز خیلی کله خر بود. همه چیزش را هم خودش تعمیر می
کرد. و البته عاشق غذای نذری. روز عاشورا نذر داشت. یک گوسفند بزرگ را
حیاط خانه قدیمی زمین می زدند. پدربزرگ مشروب نمی خورد. تا اخر عمر لب به
مشروب نزد. حتی وقتی که سرطان حنجره گرفت و پزشک های هندی و ایرانی
یکصدا با هم به او گفتند که حتی اگر حنجره اش را هم بردارند،باز هم
سرطانش بدخیم است. بعد پدربزرگ تصمیم گرفت که حنجره اش را نگه دارد. من
اگر جای پدربزرگ بودم، قطعا همان جا یک شیشه مشروب درخواست می کردم و تا
قطره اخرش را می خوردم. از همان مشروب های چندین ساله روسی! شاید مشروب
نخوردن من هم به پدربزرگم مربوط باشد. هیچ با مشروب میانه ندارم. اولین
بار که خوردم، یک نیم پیک هم نشد. اما تا صبح از معده درد و حالت تهوع
به خودم پیچیدم. دوستم می گوید این چه جورش است دختر. تو از کدام سیاره
آمده ای. نه سیگار به ریه هایت می ماند نه مشروب توی معده ات. حالا خوب
آقای Mier پدربزرگم را می شناسد. از این بابت خوشحالم. دارم تعداد کلمه
مخاطره امیز را درجملات اقای Mier می شمارم. از تعداد انگشت های دستم
بیشتر است. این یعنی، دختر باید کوله بارت را جمع کنی و بروی کانادا.
همانطور ک اقای بانک گفته بود.با حسین ازدواج کنی وتمام. این کلمه تمام
برای خارج نشین ها انگار کلمه خوش نامی است. هر جا می خواهند نقش شان در
موفقیت و قهرمان شدنشان را پر رنگ تر کنند، کلمه تمام را تنگ تمام جمله
هایشان می گذارند.
اما نه کلمه تمام برای من آب و نان می شود و نه کلمه مخاطره آمیز. هیچ
کدامشان مرا به اورشلیم نمی رسانند. دایی می گوید، اینقدر به اورشلیم فکر
نکن، اورشلیم هیچ چیزی ندارد دیگر. بعد قیافه دایی در هم میریزد. چشمهایش
را کوچک می کند و من می فهمم دارد به خاطره هایش از لبنان فکر می کند.
اما خوب باز هم این حرفها مرا به اورشلیم نمی رساند.
باید خودم با حسین صحبت کنم. اینطور نمی شود..
--