جوراباشو درآورد و گفت گرممه. برام اب خنک بیار. گفتم میچایی، آب شیر بیارم؟ گفت از کوزه بیار. عزیزیم اقدس . گفتم پیر مرد اینجا دهات نیست. اقدس باجی هم به رحمت خدا رفته. گفت واه. پس سن کیمن؟ چیزی نگفتم. بعد این همه سال بگم اقدس نیستم یا هستم؟ بذار تو رویاهاش غرق باشه پیرمرد. لیوان تگرگی اب رو دستش دادم. دستاش می لرزید. ارتعاش دستاش و لیوان کل خونه رو تکون میداد انگار. یه ذره از اب ریخت روی اسلیمیهای قالی. انگار قالی ها هم ار لرزش دستای پیرمرد می رقصیدند. چه بدونم منم خل شدم انگار. همین طور که چشماشو لوچ کرده بود و به ته لیوان نگاه می کرد، گفت سیبیلام بلند شده. ماشین ریش تراش دستی رو بیار، قیچی هم بیار. می خوام به خودم برسم. آینه یادت نره. باز نزنی خرابشون کنی. گفتم باید پاشی بریم حموم ورنه همه خونه رو به گند می کشی. مهمونا بیان آبرومون میره. تو غذا مو پیدا بشه چی؟ یه ذره من من کرد. پشت بندش چنتا سرفه هم کرد. عصا شو برداشت و گفت بریم، اقدس باجی! گفتم وای بابا من اقدس باجی نیستم.
#عصر_جمعه