حاجی بابا، مرد. پدر پدرم. غروب جمعه 16 فروردین. هفته پیشش به ملاقاتش رفته بودم. بیمارستان خاتم النبیا، بخش مراقبتهای ویژه. یک سالن بزرگ پر از ادمهایی که نود درصشان مسن بودند. وقت ملاقات فقط نیمساعت بود. دس ت راستش را بوس کردم، صورت و سرش را بوس کردم. در گوشش گفتم، حاجی بابا برو، اینجا مانده ای که چه کنی. برو پیش عمو. این دنیا چیزی جز زجر نیست. چیزی جز ظلم مکرر پیدا نمی کنیم. خوبی ها هستند اما کم رنگ، مثل خودکاری که جوهرش نامرئی است. خوبی را می نویسی اما ناپیداست. چند سال از تو دور مانده ایم و باید تورا در بیمارستان و روی تخت ببینیم. و حالا درون پارچه ای سفید پیچیده شده ای و عیدی ما؟ فراق است.
در جاده پشت نعش کشت که می آمدم، جاده سرسبزتر، گل ها بیشتر و پرواز پرنده ها هم بیشتر بود و گاه پروانه ای با سرعت به شیشه ماشین می خورد و می مرد. تو که رفتی هوا مطبوع بود.
در نیمروز شنبه 19 فروردین تورا در میان خاک نهادیم و به سمت زندگی رفتیم. همین قدر ساده و پیچیده