«قوی باش، هر تصمیمی که می گیری سعی کن حداکثر اراده خود و حداقل جبر رو داشته باشه»
بهترین جمله و تلنگر این روزهایم بود..
«قوی باش، هر تصمیمی که می گیری سعی کن حداکثر اراده خود و حداقل جبر رو داشته باشه»
بهترین جمله و تلنگر این روزهایم بود..
آن روز های دور آرزوهای زیادی داشتم. چشم هایم را می بستم و خودم را میان دشت ها و بالای کوه می دیدم. با پرنده ها حرف می زدم، و باهم از روی رنج های زندگی عبور می کردیم. من با تخیل از رنج هایم عبور می کردم. رنج کم پولی، رنج نخریدن لباس، محدودیت های مکانی، همه رنج هایم با تخیل مثل یخ درون دستهایم آب می شد. لذتی وصف ناپذیر و شگرف . اما دیربازی است که هیچ تصوری از اینده ام ندارم. انگار حقیقت خودش را محکم کوبیده است به دیوار ذهنم. مثل اتوموبیلی که با سرعت بالای 250 کیلیومتر به گاردریل کنار بزرگراه می زند. و راننده تمام استخوانهای بدنش می شکند. و تنها چیزی که ارزو می کند، زنده ماندن است. من این روزها مثل همان راننده ام. می خواهم چشمهایم را ببندم و آرزو کنم اما انقدر استخوان شکسته دارم که ارزویی جز زنده ماندن برایم نمی ماند. نمی توانم خودم را دورتر ازمکان تصور کنم. حقیقت روز خودش را محکم می کوبد به دیواره ذهنم.
ادمهای شجاع کم اند. انهایی که رو در رو با تو حرف می زنند. انهایی که شجاعانه در چشم هایت نگاه می کنند و تمام شک ها و سوالهایشان را می پرسند.
ادمهای شجاع را بیشتر از جانم دوست دارم. ادمهای شجاع، انها که عقایدشان را می گویند. ادمهای شجاع با ادمهای خیره سر متفاوت اند.
ادمهای شجاع را که یافتید، دو دستی بهشان بچسبید. راه و رسمشان را فرا بگیرید.
امروز رنج زیادی را روحم دارد متحمل می شود. چیزی را دریافته ام که مدتها قبل درکش نکرده بودم. وقتی بفهمی که ادمهای اطرافت پشت شجاعت تو قایم می شوند تا حرفی بزنند. باید با این ادمها فقط سلام کرد و موقع خداحافظی چشم در چشمشان نشد.