آن روز های دور آرزوهای زیادی داشتم. چشم هایم را می بستم و خودم را میان دشت ها و بالای کوه می دیدم. با پرنده ها حرف می زدم، و باهم از روی رنج های زندگی عبور می کردیم. من با تخیل از رنج هایم عبور می کردم. رنج کم پولی، رنج نخریدن لباس، محدودیت های مکانی، همه رنج هایم با تخیل مثل یخ درون دستهایم آب می شد. لذتی وصف ناپذیر و شگرف . اما دیربازی است که هیچ تصوری از اینده ام ندارم. انگار حقیقت خودش را محکم کوبیده است به دیوار ذهنم. مثل اتوموبیلی که با سرعت بالای 250 کیلیومتر به گاردریل کنار بزرگراه می زند. و راننده تمام استخوانهای بدنش می شکند. و تنها چیزی که ارزو می کند، زنده ماندن است. من این روزها مثل همان راننده ام. می خواهم چشمهایم را ببندم و آرزو کنم اما انقدر استخوان شکسته دارم که ارزویی جز زنده ماندن برایم نمی ماند. نمی توانم خودم را دورتر ازمکان تصور کنم. حقیقت روز خودش را محکم می کوبد به دیواره ذهنم.