شنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۶ - - ص.شویکلو -
برای نخواستنهایمان همیشه بهانههای متعددی وجود دارد. بری خواستنهایمان نیز، ترازوی خواستن و نخواستن همیشه آن بالا جلوی چشمانمان گذاشته شده است. هزاران هزار وزنه خواستن و هزاران هزار وزنه نخواستن داریم. آنجا روی نشانه ترازو، فرشتهای نشست،. شیطان و شاید خدا هم. برای خواستنت، سفرهای زیادی کردهام. برای نخواستنت چیزی پیدا نکردهام. چیزی که بتوانم روی ترازو قرار دهم تا کفه نخواستنش پایینتر بیاید. باید نفرت بگذارم که نیست. باید زخم بگذارم که نیست. باید خشم بگذارم که نیست. تماماً خواستن است. خواستن چشمهایت، در کنار تو غروب را به تماشا نشستن و دوریها را آتش زدن. باید یاد بگیرم چگونه نخواستن را... اما هنوز نتوانستهام. روح درونم هنوز همه چیز را سفید میبیند. سیاهی هنوز مستولی نشده است. هنوز دروازههایی برای باز شدن هست. هنوز میتوانم از دیدن پروانهای مسرور شوم. هنوز میتوانم درون چالهای خیز بردارم. برای خواستنت چه کاری باید انجام دهم، چه چیزی را باید روی کفه خواستن ترازو بگذارم تا سنگینتر باشد. خسته نیستم. اما ناامیدیها انگار تلنبار شده است روی شانههایم. باید روی شانههایم پرنده باشد نه ناامیدی. باید روی شانههایم، آرزو باشد نه بی برگی! برای خواستنت باز هم سفر باید کرد. اینجا حجم ناامیدی کم نیست. اما خواستنت بارقهای است در قلب من حتی اگر به وصل نینجامد