28 خرداد 97
گاه اتفاقاتی درون انسان رخ می دهد، که مبدا و منشاش مشخص نیست، لا اقل خیلی واضح نمی داند که آن انرژی بعد از دردهای موهومی که کشیده است، از کجا یکباره به درونش سرک میکشد. امروز فکر می کردم دقیقا اول تیر ماه است. بعد از سفر مالزی به یک آرامش عجیبی دست یافته ام. نمی دانم شاید چون ادم ورای محدوده زندگیش را که می بیند، می فهمد دنیا بزرگتر از چارچوب تفکراتش است. خیلی خیلی بزرگتر، ادمهایی را می بیند که تا به حال ندیده. چیزهایی را تجربه می کند که فکرش را هم نمی کرده است. چیزی را می خورد که تا به حال نخورده، بعد همه اینها روح را به چالش می کشد، بدن ادمی تغییر می کند و روح در کالبد یک بدن تغییریافته در یک اب و هوای متفاوت، به کند و کاش می پردازد. در سفر نه خبری از درد گردن بود نه چیز دیگر. به محض نشستن پشت صندلی دوباره انگار کالبد بر می گردد به عادتهای همیشگی. همان حرکات تکراری روزمره و باز روح اسیر می شود در عادت. این را دوست ندارم. عادت را دوست ندارم. دردِ ازروی عادت را دوست ندارم. روح در سفر آزاد است. آزادتر از آنچه که فکرش را بکنی.
و تو در سفر به صلح می رسی، صلح با آسمان، زمین، با دریا و صلح با خودت و این می تواند بزرگترین دستاورد سفر باشد.
حالا به ویتنام و آفریقا فکر می کنم...به ماسای مارا، به اوگاندا، به رمه های بزرگ، به گله ها، به آزادی روح وحشی و سرکشم ...به روح زنی که در دشت می دود با باد...