بهم گفت «من هیچ نشونه ای ندارم. زود از خاطره ها پاک میشم.« خوبه که منو یادت میاد. بهش گفتم «اتفاقا به یادتم.»
ادمها فکر می کنن که پاک می شن. ولی نمیشن. جسمشون شاید بره ولی روحشون نه. کیه که حالشو کسایی که فکر می کنن نشونه ندارن، فکر می کنن که نشونه ای ندارن. مثلا نوع خندیدنشون. اون چین عمیق روی پیشنوی و گوشه چشماشون. یا اون انحراف کوچیک توی انگشت دوم دست چپشون. یا اون خال مشکلی زیر گردنشون. یا لحن صحبتشون وقتی که می گن سلآآم چططوری. یا عادتاشون به غذا خوردن. مثالا وقتی که قاشق سوم غذاشونو خوردن، قاشق چهارم و پنجمم را با عجله می خورن. وقتی که می خوان کفش بپوشن اول با جوراباشون روی کفشارو پاک می کنن و بعد می پوشن . یا زمانی که می خوان در رو قفل کنن، کلید در رو همیشه از جیب سمت چپی درمیارن و یا حتی طرز رقصیدنشون. مثلا اول پای چپشونو میارن جلو و چون بلد نیستن حرکات دست و پاشونو هماهنگ کنن، الکی دستاشونو کنار کمرشون مشت می کنن و یک سری حرکات تکراری رفت و برگشتی دارن! یا مثلا ساندویج دونر دوست دارن و از عدس متنفرن. خیی چیزای دیگه. اینایی که میگن ما نشونه نداریم، دارن به یک نوعی دروغ می گن!