قطار 15 باتی- سفری به قعر زندگی.
حدود 15 دقیقه قبل از حرکت سوار قطار شدیم. قطار کلاس سه که برای من به قطار 15 باتی معروف شد، مرا یاد قطار های مسیر تهران قم می انداخت. حدا اقل امکانات. برای مسافتهایی زیر 5 ساعت. برای زمانهایی که نگران زمان نیستی، برای بودن در میان ادمهای معمولی. انهایی که در اکثریت اند نه در اقلیت. قطار 15 باتی خبری از کولر نیست و این تنها پنکه های سقفی هستند که 360 درجه می چرخند و هوا را به جریان می اندازند. در دو طرف طول واگن صندلی های دو نفره روبروی هم قرار گرفته اند. عرض و عمق صندلی ها خیلی زیاد نیست. فضای بین صندلی تان و صندلی روبرویی هم انقدر ها بزرگ نیست اما برای یک سفر دو تا سه ساعته راحت است. تقریبا شماره صندلی ای وجود ندارد و شما در انتخاب صندلی و جای نشستنتان آزادید. هر واگن شامل پنجره های کشویی است که به سمت بالا باز می شوند. هر پنجره شامل یک سایه بان است که می توانید با جابه جا کردن ضامنهایش، تنظیمشان کنید. بالای صندلی ها ، نرده هایی برای گذاشتن چمدان و ساک تعبیه شده است. در محل اتصال واگن های قطار خبری از در نیست. می توانید بین واگن ها تردد کنید. بین واگنها فضای خالی وجود دارد که می توانید بیرون را نظاره کنید. هیچ میله یا در محافظی وجود ندارد. می توانید گردنتان را خم کنید و از بادی که به صورتتان میخ ورد لذت ببرید. من برای اطمینان بیشتر پاهایم را به درون واگن و دستگیره ها حایل کرده بودم و صدای عبور چرخ های قطار را روی ریل ها و بادی که به سرعت به موها و صورتم می خورد را در خود می بلعیدم. و خود را پرنده ازادی می دیدم که با قطار در حال مسابقه دادن است. اعظم اما سرش را از میان پنجره کنار صندلی بیرون برده بود و هوا را می بلعید. البته که خطر ناک بود. کافی بود ضامن پنجره یا سایه بان از جای خود در می آمد و به گردن اضابت می کرد. یک گیوتین قرن 21 ای! گرما ازار دهنده نبود، باز بودن پنجره ها و حرکت پنکه های سقفی هوا را جابه جا می کرد. توریست های زیادی در واگن ها بودند . در واگن ما که اینطور بود. صندلیای که انتخاب کردیم روبروی یک زن میانسال بود یک زن حدود 50 ساله تایلندی نشسته بود. صورت گرد کک و مکی داشت. یک بلوز ابی رنگ با گیپور های سفید و یک شلوار نخی ساده پوشیده بود. روی سرش یک دستمال سر صورتی راه راه بسته بود. ساک دستی اش را کنارش گذاشته بود و بند کیف دستیش را هم به گردنش اویزان کرده بود. . گفتن یک ببخشیدی اعظم کنار پنجره نشست و من هم سمت راهرو. درست ست مخالف ما دو زن و یک مرد تایلندی نشسته بودند. صندلی های عقبتر و جلوتر هم توریستها. روی صندلی های روبروی من ان طرف واگن، دو جوان بکپکر نشسته بودند. جوانی که سمت راهرو نشسته بود از ابتدا تا انتهای سفرمان کتاب داستان رابینسون کوروزو دستش بود و غرق در کتاب بود. موقعی که داشتم از واگن فیلم ده ثانیه ای می گرفتم، متوجه من شد ، لبخند زد و برایم دستی تکان داد... قطارراس ساعت مقرر حرکت کرد. نه و بیست و پنج دقیقه صبح.اما صبر کنید. صبر کنید. صدای دستفروش می شنوم.. این دوره گردها و دستفروش ها داخل قطار چه می کنند؟ زنان و مردانی سبد به دست که میان واگنها راه می رفتند و جملات کشدار تایلندی را پرتاب می کردند در فضا. چیزی شبیه اینها:" ساوادی کآآآ. الویی ییی کااا. مَتَلوون... سوآن کویآآآآ". دستفروش ها اغلب زنان میانسالی بودند که انگار سالیان سال است که دراین قطارهها دستفروشی می کنند. شغلی نسل به نسل که با شروع به کار قطار ها، به وجود آمده است. به قدمت و سن و سال همین قطار ها شاید. درمیان سبدها همه نوع خوراکی وجود داشت. غذاهایی که در ظروف یک بار مصرف ریخته شده بود. انواع اسموتی و ابمیوه و .... ظاهر غذاها تازه تازه بود. تایلندی ها عادت به خوردن غذای مانده ندارند. افراد محلی از دستفروش ها خرید می کردند و این نوید این را میداد که این غذاها و ابمیوه ها سالم و تازه اند. زن میانسال روبرویمان هیچ انگلیسی نمی دانست، با ایما و اشاره به ما فهماند که دارد از بیمارستان بر می گردد، به گردنش اشاره کرد و گفت که اینجا را عمل کرده اند زن . او از یک زن دستفروش یک بسته خوراکی خرید. و شروع به خوردن کرد. بسته را به سمت ما گرفت و با همان زبان ایما و اشاره ازخ وراکی اش به ما تعارف کرد. دستش را رد نکردم و یکی برداشتم، چیزی شبیه چیپس بود اما حجیم تر. نصفش کردم و نیمی را به اعظم دادم و خوردن اولین تخوراکی در قطار 15 باتی را تجربه کردم. مزه عالی داشت.این خوراکی خوشمزه چیست؟ چی ؟ موز سرخ شده؟ بله. موز سرخ شده. تازه و خوشمزه. مزه اش را زیر زبانم هرگز فراموش نمی کنم. ما هم از خوراکی هایمان به زن تعارف کردیم، کمی مویز و خرمای خشک ایرانی! تقریبا در هر ایستگاه دستفروش ها وارد قطار می شدند و تا زمانی که زنگ حرکت قطار زده شود، واگن ها را با بوی انواع غذاها و خوراکی ها مسحور می کردند.و این طعم و بو بهترین خاطره ای بود که در خاطرم همیشه خواهد ماند. ریل راه اهن از زمینهایی سبز می گذشت. گاه برکه و دریاچه ای می دیدی و پرندگانی که در میان ابها نوک فرو می بردند و گاه با شنیدن صدای قطار بالی می زند و دور می شدند. گاه خانه هایی موقر وگاه مزرعه ای سبز با درختانی در دور دست، کابل های برق و باز محدوده ای در ابعداد سبز در سبز... و معجونی از .صدای آواهای تایلندی با صدای تکرار شونده قطار و گه گاهی هم صدای زنگ ایستگاه. و این خود زندگی بود...
در نزدیکی ایوتایا (دویا سه ایستگاه مانده به ایوتایا) یک کاخ در میان اب وجود دارد با نام Bang Pa-In .این کاخ در کناره شرقی رود چائوپرایا قرار گرفته است. قطاری که به سمت ایوتایا می رود، دقیقا در همین محدوده ایستگاهی با همین نام یعنی Bang Pa-In دارد. زمانی که در این ایستگاه توقف کردیم، توریستهای زیادی در این اییستگاه پیاده شدند تا از این کاخ دیدن کنند. دیدن این کاخ به خاطر وقت محدودی که داشتیم، میسر نبود. من از روی نقشه موبایلم گه گاهی موقعیت قطار و سرعت ان را بررسی می کردم. بعد از حدود؟؟ ساعت به ایستگاه راه اهن آیوتایا رسیدیم. ایستگاه قطار ایوتایا یک ایستگاه محلی کوچک است. نزدیک ظهر بود و ما تازه وارد آیوتایا شده بودیم