یکشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۶ - - ص.شویکلو -
#خاطرات_سفر
معمولا مقاصد عجیب و غریب سوژه های خوبی برای سفر هستند و طبیعتا در راه هم اتفاقات خوبی می افتد که این سفر راه جذاب تر و خواستنی تر خواهد بود و شما رو برای جسارت بعدی حاضر به ماجراجویی می کند !
کشور های در حال جنگ ! یا در مصیبت ازین مقاصد جذاب هستند مثل افغانستان که با مشکلات امنیتی زیادی دست و پنجه نرم می کنه یا جنوب سودان که مثلا بزرگ ترین حجم از سوهاضمه زده های دنیا رو داره !
اولین کشوری که من برای امتحان این حس ماجراجویی انتخاب کردم عراق بود ٬ عراق . کشوری که با فیلم های هفته دفاع مقدس مردمش رو به وحشی گری و مزدوری میشناختم ولی میدونستم چیزی که قراره ببینم قراره کلی من رو عوض کنه !
برای اولین سفرم به عراق هم بهترین تایم رو انتخاب کردم ! درست وقتی پیاده روی مذهبی مردم به سمت کربلا انجام می شد و به عبارتی می شد بدون دردسر غذا و هاست پیدا کرد .
برای اینکه خودم رو هم به چالش بکشم سعی کردم سخت ترین مسیر ها رو برای پیاده روی انتخاب کنم و بعد پرس و جوی فراوان پیاده روی تک نفره ی من از شلمچه یا بهتر بلافاصله بعد از مرز عراق شروع شد !
روزی30.35 کیلومتر پیاده روی علی رغم چیزی که فکر می کردم به اون آسونی نبود ! حمایت و مهربانی مردم در این مدت فوق العاده غیر عادی و غیر قابل باور بود ! از شیر مرغ تا جان آدمیزاد رو میشد رایگان پیدا کرد . اینجا نه خبری از سیستم کوچ سرفینگ و خوندن رفرنس های هر نفر بود و نه بعد ها درخواست هاست بهت داده می شد ! پتو هایی که شب را با اون گرم می شدی برای تبرک به مریض خودشون میدادن !آبی رو که بعد از شستن لباس هات میموند روی در و دیوار خونه میپاشیدن ! بزرگ خونواده برای دعوت به خونه به پاهات می افتاد! و حتی یادمه یک نفر یک روز به زور شمشیر من رو به خونشون برد ! اتفاقات و نا مفهوم های زیادی در مسیر بود و واقعا حجم زیادی از احساسات و اطلاعات مذهبی و فرهنگی به ذهن ادم ورود می کرد !
اما خاطره ای که هیچ وقت از عراق فراموش نمی کنم !
شهر حله ی عراق بود . به خاطر پیچ خوردن پای سمت راست باید با پای چپ قدم برمی داشتم و پای راستم رو با پارچه ای که باهاش بسته بودم می کشیدم .
پیاده روی تا ساعت 9 شب طول کشید و هوا تاریک بود و رسما باید بی خیال هاستی برای امشب می شدم ! چندان مشکل خاصی نبود و می شد برای یک شب کنار خیابون خوابید ! در ابتدای شهر نشسته بودم که کمی استراحت کنم و بعد هم جای مناسبی برای خواب پیدا کنم . چند دقیقه ای از استراحتم نگذشته بود که خانمی نقاب بر چهره صدام کرد . با اشنایی که با زبان عربی داشتم فهمیدم میگوید ( امروز مهمانی نداشتم و تمام غذاهایم مانده ! از ثواب مانده ام و شرمنده ی حسینم ! ) در قبول درخواست میزبانی از یک خانم معمولا همیشه مردد هستم اما تنهایی و کارتن خوابی در شهری که به همهه اش نخلستان است کمی خوش ایند نیست . زن جلو جلو و شتاب زده می رفت و من هم لنگ زنان پشت سر او می رفتم !خانه ی عربی گلی برای م عادی شدهه بود . حیاط خانه وسط بود و دور تا دور حیاط اتاق بود . در یکی از همین اتاق ها را برایم باز کرد و به داخل رفتم ! صحنه ی جالبی که دیدم عکس های قاب شده از صدام روی دیوار این اتاق بود . اب دهنم را قورت دادم و کمی مردد شدم در مورد خانه اما دیگه راه برگشتی نبود . زن می گفت همسرش ساعت یازده از کار میاد و تا اون موقع می تونم شام بخورم ! و باز هم مثل هر شب یک غذای گوشتی که چندان مناسب ذایقه ایرانی ما نبود اما باید امتحان می شد . غذا خوردن با دست و در تاریکی و بالا سرت هم صدام باشه ! چی میشه واقعا !؟
کم کم برای خوابیدن اماده می شدم . سکوت عجیبی بود که با به هم خوردن در شکست . همسر خانم میزبان تشریف اورده بود . در اول در اتاقی رو که داخلش بودم باز کرد . مست بود و می شد بوی الکل رو راحت حس کرد . کمی که صحبت کردیم از ملیتم پرسید و ایرانی بودن من برای او مثل بنزینی بود روی اتیش خودش ! صحبت دیگه ای نکرد فقط دو تا فحش آّبدار به ایرانی ها داد و در رو محکم بست و رفت ! من هم بی خیال به خواب شیرین خودم رسیدم .هنوز ساعتی از گرم شدن چشمام نگذشته بود که با سر و صدای دیوانه واری که مثل جر و بحث میموند بیدار شدم . سرم رو از در بیرون اوردم و دقیقا چیزی بود که تصورش رو می کردم ! مردک دیوانه با کمر بند و مشت و لگد زن بدبخت رو زیر گرفته بود و لای صحبت هایش با زبان سنگین فهمیدم دلیل این دعوا مهمان ایرانی امشب شان است ! بغض عجیبی تموم ذهنم رو گرفته بود . تنها کاری که فکر می کردم مناسبه برداشتن کوله ی مسیرم بود . در حیاط رو که باز کردم زن به سمت من پناه اورد . پاهام رو گرفته بود و التماس میکرد امشب رو بمونم ! بهش گفتم که به خاطر من نباید کتک بخوری ! و او با افتخار میگفت کتک میخورم اما رفتنت رو قبول نمی کنم ! معامله ی جذابی برای من نبود . زن به پاهام چسبیده بود و من هنوز اون رو با خودم با اون وضعیت پاهام می کشیدم ! مرد هم دنبال مان می امد . زن از خجالتش در برابر ( فاطمه ی زهرا ) به مرد می گفت و مرد گریه میکرد اما هنوز با کمر بند زن را می زد . راستش یک جای کار حتی من هم از ین حماقت بی حد زن عصبانی و شدم و با پای خودم تکون بدی به زن دادم تا پام رو ول کنه و بزاره تا ازادانه تر راه برم و اونجا بود که زن پاهام رو ول کرد. دیگه به پشت سرم نگاه نکردم و فقط بغض سنگینی رو میبلعیدم ! صدای کمر بند و کتک خوردن زن برای چند دقیقه ای توی گوشم بود . مسیر رو همچنان ادامه دادم و نزدیکای ظهر بعد به شعر بعدی رسیدم . خسته بودم اما فکر کردن در مورد اون شب هیچ وقت تموم نشد حتی وقتی به کربلا رسیدم و باید در مورد ادم های بیشتری تحقیق می کردم و میفهمیدم !
اون زن و اعتقادات عجیبش و داستان اون شب مدت هاست برام نشونه ای از بقای باور های ادمی در قرن بیست و یکم شده . داستانی که هیچ وقت بابت اشتراکش حس خوبی نداشتم .
+خاطره ای از دوست خوبم آقای محمدرضا مومن ملقب به مجنون