برای علیرضا ظفری
برای مردی در راهی
اینجا، تهران است و من روبروی محل کارم نشستهام. بگذار از حال درونیم چیزی نگویم. حالم چیزی مثل تنفس در گازهای گوگرد و آچمز شدن است. اگر از کوه بیایم پایین، منظره را از دست خواهم داد و اگر همانجا بمانم، هیچ تضمینی برای زنده ماندنم وجود ندارد. من اما خودم را آخر هفتهها با همان سفرهای یکروزه و کمپ خوش کردهام. با یادآوری سفرهایی که درگذشته داشتهام. با اندک پساندازی که داشتم، میتوانستم قدمبهقدم به رؤیایم نزدیک بشوم. برخی میگویند آرزوی سفر، مسری و یک آرزوی عمومی است. من اما اینگونه فکر نمیکنم. قدیر یزدانی خدابیامرز میگفت: «موفقیت آنطرف ترس است». او به آنطرف شیرِ غرانِ ترس رفته و فرشته پیروزی را در آغوش گرفته بود. به گمانم پیروزی واقعی از آنِ کسانی است که در اقیانوس ترس شیرجه عمیقی میزنند و هنگامیکه سر از آب بیرون میآورند، چیزی شگرف را در قلبشان تجربه میکنند. بعضیها شجاعت را با دیوانگی همتراز میدانند. شجاعت یعنی با آگاهی از ترس، به جلو رفتن. قدم گذاشتن در جادهای که انتهای آن تجلی تلاش است. گاه باید فقط رفت. خود رفتن «رسیدن» است، مثل رودخانه که جاری میشود و میرود. یا مثل وقتیکه از ساحل امن دور میشوی و ناگهان پاهایت را عمقی از ناشناختهها در برمیگیرد. باید رفت مثل رودخانه. رودخانه نمیداند که چه چیزی در انتها انتظارش را میکشد. باتلاق یا دریا؟ رسالت رودخانه در رفتن و جاری شدن است. اکنون که این جملات را مینویسم، به آرزوهایم فکر میکنم. لویی فردینان سلین در کتاب «سفر به انتهای شب»اش از زبان فردینان باردامو میگوید:«آدم بهسرعت پیر میشود، آنهم بدون اینکه بازگشتی در کار باشد. وقتی بدون اراده به بدبختیات عادت کردی و حتی دوستش داشتی، آنوقت متوجه قضیه میشوی. طبیعت از تو قویتر است. تو را در قالبی امتحان میکند و آنوقت دیگر نمیتوانی از آن بیرون بیایی . نقشت و سرنوشتت را بدون اینکه بفهمی کمکم جدی میگیری و بعد وقتی سر برمیگردانی، میبینی که دیگر برای تغییر وقتی نیست. سرتاپا دلشوره شدهای و برای همیشه به همین شکل ثابت ماندهای». و من این روزها سرتاپا دلشورهام. و به زمان پیریم فکر میکنم. کجا خواهم بود؟ چه خواهم کرد؟ رودخانهای که به دریا رسیده است یا به یک باتلاق منتهی شده؟ هیچ نمیدانم. بیا چشمهایمان را باز نگهداریم. سر روبهجلو و چشمها خیره در افق. گامی فراتر از توانستن، ورای ترس و شک. مثل رودخانه که نمیداند کمی پایینتر صخرهای در انتظارش است یا دشتی. رسالت ما با شجاعت رفتن و نترسیدن است.